|
من با تو هم قدم بوده ام انگاه که سکوتت لبریز از حرف من بود من صدای پای تو را می شنیدم وقتی زلال نگاهت مرا با خود به چشمه سار پاک عشق کشاند برای با تو بودن بی بهانه دلتنگم میدانی که شبها شکوه انتظار را در طراوت مهتاب به نظاره می نشینم تا خورشید را برای امدنت صدا کنم؟ بی ریا باش! که من زیر باران پرمهر حضورت سبر و روشنم. گلهای باغچه بی تو پژمرده اند انها را از یاد مبر بهار را در دل پاییز بنشان رنگ از تو نقش از من + نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 14:6 توسط غمگین |
روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد
دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی من با خود اندیشیدم؟ اندیشیدم که ایا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟ افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست ، نه هرگز ! فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و ان قدر بی صدا می مانم تا تو در فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی (به امید انروز) + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 15:44 توسط غمگین |
روزی که عشق تو را شناختم اینگونه نوشتم برای تو ....
می خواهم پرواز کنم تا اندکی به تو نزدیک شوم و زیر چتر مهربان دستهایت پناه بگیرم تا باران بند بیاید می خواهم نفس های بریده بریده ام را به نفس های گرم تو پیوند بزنم ! تا شاید ... تب سرد تنهایی در من فروکش کند و ارزوهای بر باد رفته ام در روزگار دوستی به گل بنشیند تا من و تو نظاره گر تولد احساسی باشیم که نام انرا عشق گذاشته اند اما اکنون که با غضب چشمانت محکوم به فراموشی خاطرات توام، اینگونه می گویم بی تو از بارانی بودن خسته شده ام و از شمردن ستاره ها نیز اهی کوتاه برای سادگی هایم برای منی که بی تو افتاب را از یاد برده ام و اینجا مدفون وخاموش در تابوت سرد روزگار پوسیده ام و باید بگویم : دیگر پرواز را دوست ندارم + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 16:47 توسط غمگین |
امشب که برایت می نویسم دلم به پهنای یک اسمان گرفته و نوشتن برایم تنها راه ارتباط است
با تویی که هیچ در نگاهم نمی خوانی. لحظه های گمشده دور دست من لبریز از خاطرات زیبای توست از نگاه ها و لبخندهایت... انروزها من کوچک بودم و تو بزرگ، انقدر بزرگ که به نظرم قادر به انجام هر کاری هستی و روزها گذشت و من قد کشیدم و هم قد تو شدم و بعد هم بلندتر و بین مان فاصله ایی از جنس نگفتن ها و نشنیدن ها ... خیال میکردم می توانم بدون تو با دیگران سر کنم و با انها یکی شوم اما نشد تو حلقه ارتباط من با خوبی ها بودی چیزی که به دشواری به دنبالش می گشتم. و حالا بازگشتم تا بگویم بیشتر از لحظه های کودکی به گرمای دستانت محتاجم و اندازه تمام ثانیه های بی تو بودن دوستت دارم. + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 2:47 توسط غمگین |
|
| ||||||