دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی
من با خود اندیشیدم؟
اندیشیدم که ایا کسی جز تو می تواند همسفر لحظه لحظه هایم باشد؟
افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم
خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست ، نه هرگز !
فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم و ان قدر بی صدا می مانم تا تو در
فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی
(به امید انروز)

می خواهم پرواز کنم تا اندکی به تو نزدیک شوم و زیر چتر مهربان دستهایت پناه بگیرم تا باران بند بیاید
می خواهم نفس های بریده بریده ام را به نفس های گرم تو پیوند بزنم !
تا شاید ...
تب سرد تنهایی در من فروکش کند و ارزوهای بر باد رفته ام در روزگار دوستی به گل بنشیند تا من و تو
نظاره گر تولد احساسی باشیم که نام انرا عشق گذاشته اند
اما اکنون که با غضب چشمانت محکوم به فراموشی خاطرات توام، اینگونه می گویم
بی تو از بارانی بودن خسته شده ام
و از شمردن ستاره ها نیز
اهی کوتاه برای سادگی هایم
برای منی که بی تو افتاب را از یاد برده ام و اینجا مدفون وخاموش در تابوت سرد روزگار پوسیده ام
و باید بگویم :
دیگر پرواز را دوست ندارم
با تویی که هیچ در نگاهم نمی خوانی.
لحظه های گمشده دور دست من لبریز از خاطرات زیبای توست از نگاه ها و لبخندهایت...
انروزها من کوچک بودم و تو بزرگ، انقدر بزرگ که به نظرم قادر به انجام هر کاری هستی و روزها
گذشت و من قد کشیدم و هم قد تو شدم و بعد هم بلندتر و بین مان فاصله ایی از جنس نگفتن ها
و نشنیدن ها ...
خیال میکردم می توانم بدون تو با دیگران سر کنم و با انها یکی شوم اما نشد تو حلقه ارتباط من با
خوبی ها بودی چیزی که به دشواری به دنبالش می گشتم.
و حالا بازگشتم تا بگویم بیشتر از لحظه های کودکی به گرمای دستانت محتاجم و اندازه تمام ثانیه
های بی تو بودن دوستت دارم.

یک اه بیان کنم .
اه ، ای کاش می توانستی حرفهای دلم را از پشت شیشه های مه گرفته ان بخوانی .
کاش ائینه ای باشم که دخترکی زیبا هر روز خود را در ان تماشا می کند و با یک گل سرخ که جز
خاموشی و سکوت حرفی نمی زند .
کاش هیچ وقت با کلمه ها اشنا نمی شدم و مجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم
کاش هر وقت حرفی برای گفتن داشتم، چون غنچه می شکفتم، چون ابر می باریدم و یا پروانه وار
در اتش می شدم.
اری !
وقتی که اشک هست و برق چشم و وسعت لبخند و تپیدن قلب و بی تابی روح دیگر چه نیازی به حرف
زدن است ؟
در سکون گردش گیج و گنگ این همه صدا، سبز شدن و زرد شدن دنیا، ازدحام ارزوهای برزخی و
دستهایی که هر روز از دوزخ بر می گردند، می توان هزاران کلمه سپید را دید که بوی بهشت می دهند
(( می توان با سکوت هر روز تو را سرود و بهترین شاعر دنیا بود
))


