|
الان که دارم می نویسم غروب مبهم و زرد یک روز زمستانی است. برای من روزها و ساعتهایش به سرعت لحظات اندک دیدارهایمان و به تعبیری از چشم انتظاری در گذرند.
اری چه زود می گذرند..... شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه، چهار شنبه، اری امروز چهار شنبه است. می گویند چهارشنبه ها مملو از خوشبختی اند. اما نیست کسی که بگوید... غروب،باران،بغض،تنهایی،دلتنگی،جدایی،حسرت می تواند خوشبختی نام گیرد؟ سهم من از زندگی همین۷ واژه ی مبهم اند که در هر روز هر هفته ی من جاری اند. خاطره برای من یعنی همین چند واژه ی غریب و غمگین. گفتم خاطره به یاد ان چهارشنبه زیبا ولی غمگین تلخ افتادم. چهارشنبه ای با نگاه های ملیح تو و زبان گنگ و تسخیر شده من از انوار چشمان افسونگر تو که هرگز اجازه نداد واژه ی دوستت دارم بر لبان لرزان من طنین انداز شود. امروز می شنوم از دور و از نزدیک از تو که بی اختیار شنیدنش مرا به جشن غم می کشاند. خبرهایی که نشان از بستن چمدان هجرت تو به سوی اسمان ارزوهای دیگری را می دهند. چه کنم نمی دانم چشمانم را می بندم تا قدرت ابراز لبان خسته ی مرا از هم بگشاید. نه! گویی طلسم این سکوت همچنان باقی است از نوشتن هم کاری ساخته نیست گفتم شاید ارامشی دهد ولی نه! ناگهان چه زود دیر می شود امروز یک سال از ان واقعه ی غریب می گذرد یاد باد ان روزگاران یاد باد (دیماه ۱۳۸۴) منبع: ایمان خلیلی راد + نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 17:20 توسط غمگین |
|
| ||||||