|
کاش ار نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه و کوهی سترگ از جمله می توانستم مقصودم را با
یک اه بیان کنم . اه ، ای کاش می توانستی حرفهای دلم را از پشت شیشه های مه گرفته ان بخوانی . کاش ائینه ای باشم که دخترکی زیبا هر روز خود را در ان تماشا می کند و با یک گل سرخ که جز خاموشی و سکوت حرفی نمی زند . کاش هیچ وقت با کلمه ها اشنا نمی شدم و مجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم کاش هر وقت حرفی برای گفتن داشتم، چون غنچه می شکفتم، چون ابر می باریدم و یا پروانه وار در اتش می شدم. اری ! وقتی که اشک هست و برق چشم و وسعت لبخند و تپیدن قلب و بی تابی روح دیگر چه نیازی به حرف زدن است ؟ در سکون گردش گیج و گنگ این همه صدا، سبز شدن و زرد شدن دنیا، ازدحام ارزوهای برزخی و دستهایی که هر روز از دوزخ بر می گردند، می توان هزاران کلمه سپید را دید که بوی بهشت می دهند (( می توان با سکوت هر روز تو را سرود و بهترین شاعر دنیا بود + نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 16:25 توسط غمگین |
|
| ||||||