|
روزی که عشق تو را شناختم اینگونه نوشتم برای تو ....
می خواهم پرواز کنم تا اندکی به تو نزدیک شوم و زیر چتر مهربان دستهایت پناه بگیرم تا باران بند بیاید می خواهم نفس های بریده بریده ام را به نفس های گرم تو پیوند بزنم ! تا شاید ... تب سرد تنهایی در من فروکش کند و ارزوهای بر باد رفته ام در روزگار دوستی به گل بنشیند تا من و تو نظاره گر تولد احساسی باشیم که نام انرا عشق گذاشته اند اما اکنون که با غضب چشمانت محکوم به فراموشی خاطرات توام، اینگونه می گویم بی تو از بارانی بودن خسته شده ام و از شمردن ستاره ها نیز اهی کوتاه برای سادگی هایم برای منی که بی تو افتاب را از یاد برده ام و اینجا مدفون وخاموش در تابوت سرد روزگار پوسیده ام و باید بگویم : دیگر پرواز را دوست ندارم + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 16:47 توسط غمگین |
|
| ||||||