|
امشب که برایت می نویسم دلم به پهنای یک اسمان گرفته و نوشتن برایم تنها راه ارتباط است
با تویی که هیچ در نگاهم نمی خوانی. لحظه های گمشده دور دست من لبریز از خاطرات زیبای توست از نگاه ها و لبخندهایت... انروزها من کوچک بودم و تو بزرگ، انقدر بزرگ که به نظرم قادر به انجام هر کاری هستی و روزها گذشت و من قد کشیدم و هم قد تو شدم و بعد هم بلندتر و بین مان فاصله ایی از جنس نگفتن ها و نشنیدن ها ... خیال میکردم می توانم بدون تو با دیگران سر کنم و با انها یکی شوم اما نشد تو حلقه ارتباط من با خوبی ها بودی چیزی که به دشواری به دنبالش می گشتم. و حالا بازگشتم تا بگویم بیشتر از لحظه های کودکی به گرمای دستانت محتاجم و اندازه تمام ثانیه های بی تو بودن دوستت دارم. + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 2:47 توسط غمگین |
|
| ||||||